تبليغاتX
بزرگترین سایت دیدنی
] بـــــه نـــــام ایـــــزد مـــــنـــــان ]

در كل اينترنت
در سايت

نام کاربري :
کلمه عبور :
بزرگترین سایت دیدنی
موضوعات مطالب
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
بازداشت ۷۰ استاد دانشگاه پس از ديدار با ميرحسين موسوی
اخبار جدید از درگیری در شیراز
آلبوم عکس: اعتراض مردم در خیابانهای تهران
واشنگتن تایمز: اوباما به خامنه ای نامه داده بود
مسدود شدن یک میلیارد و 600 میلیون دلار...
بازی آنلاین جنگی under-arms
ضرب و شتم یک دختر در زندان حامیان حقوق بشر + فیلم
تعیین تاریخ انقضا برای رمز عبور حساب های کاربری در ویندوز XP
"احمدی نژاد"تهران را به مرکز دیپلماسی جهان تبدیل خواهدکرد
قبر «آمن‌هوتپ» پیدا شد
استقبال 10 تشکل دانشجویی شیراز از خاتمی با 15 سؤال
تاسیسات هسته‌ای اسرائیل در تیر رس ایران
پرتاب کفش به سوی سخنگوی ارتش اسراییل
آموزش قوای حسی و توانای های نگارشی
آهنگ جدید و بسیار شاد امید علومی به نام دختر پسرا
آهنگ جدید و بسیار زیبای عماد و رامین به نام دوست داشتم
آهنگ جدید و زیبای مجید خراطها به نام قرار تنهایی ما
آهنگ جدید و زیبای نیما رحیمی به نام تنهام میزاری
کد تایمر معکوس تبریک سال نو(1388)
اس ام اس های خوشکل تبریک عید 1388 ( اس ام اس سال نو)
بازيگر قديمي تئاتر و سينما امروز از دنيا رفت
هیچکس در یاهو نمیتواند مخفی شود
دانلود فیلتر شکن جدید الترا سارف
چند داستان آموزنده
کلیدهای میانبر جدید در ویندوز 7
پسر بچه 13ساله در انگلیس پدر شد
داستان اشک مادر (به همراه ترجمه انگلیسی)
عکسهای برعکس بسیار جالب
کاهش 50 درصدی قیمت برنج
ضرب المثل های پرکاربرد و رایج ایرانی
اسب عجیب غریب
همكاري مدرن دخترا در ايران اسلامي
آخرین تکنیک های امنیتی در حفاری زمین
شجاع ترین دختران جهان
هپلي هپولي كردن عربهاي كثيف
بازداشت‌یک‌اسرائیلی‌به‌جرم‌جاسوسی‌برای‌ایران
"بن لادن" جدید کیست؟
داستان چشمداشت پادشاه ایرانی به دختر عرب
عکس از رکورد سوسیس
کاهش 50 درصدی قیمت انواع میوه در بازار
افزایش جریمه دو تخلف رانندگی در کشور
وزير ارتباطات :اينترنت کم سرعت براي مردم کافي است
ستارگان و زوجهاي پرفروش باليوود
(آدرس جديد سايت كزم غيز kazme gheyz)
ختنه دختران + عكس !!!!!! شما خودتون قضاوت كنید
تنظیم دیش آتلانتيک برد 1
روش دریافت جهت های مختلف ماهواره
تنظیم تل استار 12
معرفی دانگلY-4
تاثیر رابطه جنسی بروی سلامتی
  
نظر سنجی
آمار و امكانات


درباره سایت

در اینجا ميتوانيد برنامه بوت و آنتی بوتر 2009،عکسهای خفن دختران ناز ایرانی،عکس با کیفیت بازیگران ناز زن هالیوود،بالیوود(هندی)،عكسهاي شهوتی زنان ناز خارجي، 18-،شعر عاشقولانه،عکس عاشقانه ،بازي كم حجم،بازی آنلاین،دانلود قالب دو طرفه بلاگفا،بهترين كدهاي جاوا اسکریپت،جک و اس ام اس زیبا،فناوری و اطلاعات،آخرین اخبار روز دنیا،سیاسی،تک آهنگ،رپ بندری،موزیکهای جدید ایرانی،تم موبایل ها،روش نصب و تنظیم دیش ماهواره،ترفند ویندوز،دانلود رایگان نرم افزار را ببينيد و دانلود کنيد.

براي اطلاعات بيشتر به قسمت موضوعات سايت برويد
گفتگو آنلاین با مدیر
لينك دوستان
ثبت لينك شما با آمار بالاي 1000تا
خدمات كامپيوتر آرين مهر
کانون وبلاگ نویسان شیراز
زرتشت و ایران باستان
ஐღ@طنز طنز طنز طنز@ღஐ
زنده باد آزادي زن!
وبلاگ تخصصي اتومبيل
مسابقه،سرگرمي،دانستنيها
سایت دانلود فیلم و رپ
►▓◄Download Center ►▓◄
دانلود نرم افزارهای رایگان
بهترین جا برای دانلود در اسپادی
غم نامه ی تنهایی های تنها
يه وبلاگ پر از عكس
زنی تنها در آستانه فصلی سرد
شهر2008(از همه عناوین)
...برنامه.آموزش.هک...
بزرگترین وبلاگ دانلود بوترجدید
همه چيز درباره ماهواره
دانلود بهترين آهنگ هاي ايراني
دهکده دانلود
کاملترین گالری عكسهاي بازیگران هالیوود
رويايي ترين حس
۩۞۩ †ђίraz ß০০§ بهترينهاي ياهو در ۩۞۩
اخبار IT
جوکستان و تصاویر روز و دنیای دانلود
مرکز دانلود مقاله و کتاب و فونت و سوال
مد و فشن
اخبار بازيگران هاليوود وايران
.::رپ خانه::.
مدل لباس
دانلود جدیدترین برنامه موبایل
فقط عکس و آهنگ
مدل لباس مجلسی
دنياي ترفندستان(ويندوز،رايانه و ...)
شركت آلاله نشاط پارس
*شماره تلفن دختر*
دانلود همه چیز در شهر 2008
ثبت لينك شما با آمار بالاي 1000تا
  

تبادل لينك با ما=افزايش آمار شما

با تمامي وبلاگها و سايتها با آمار بالاتر از 1000 تا تبادل لينک ميشود.براي تبادل لينک ابتدا لينک ما رو با نام:بزرگترین سایت دیدنی در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،سپس از طريق فرم نظـــــــرات يا از طريق آيـــــــدي به ما خبر دهيد تا ما هم شما را لينك کنيم.

کد بنر ما :

کد لوگوي ما :
عضویت در خبرنامه
با عضویت در خبرنامه سایت می توانید جدیدترین نرم افزارهای بوت و آنتی بوت(بوتر و آنتی بوتر)،برنامه های کاربردی یاهو مسنجر،هک،اخبارهای جدید ایران و شیراز،عکسهای عاشقانه قشنگ،عکسهای دختران خفن ناز ایرانی،عکسهای بازیگران زن خارجی توپ،عکسهای جالب و دیدنی،طنز،کدهای جاوا ویرایش شده به زبان پارسی،بازي کم حجم،داستانكهاي قشنگ،اطلاعات مفيد از همه چيز،شعرهای عاشقانه،گلچین قالب وبلاگ بلاگفا،آهنگهای جدید ایرونی،والپیپر بازیگران هندی،ترفند اینترنت،آموزش شبکه،جک و اس ام اس جدید و داغ،دانلود نرم افزارهای رایگان،فناوری و اطلاعات مفید و ... را ببینید و دانلود کنید.
  





تبليغات
پيام مديريت سایت : با عرض سلام و خدمت شما بازديدكننده گرامي ، شما ساعت وارد سايت شديد خوش آمديد .امروز   مي باشد.لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري رسانيد.
برای اطلاعات بیشتر این سایت با آماری بالاتر از 3000 بازدید در روز و پیچ رینگ 3 می باشد.اگر خواهان گذاشتن تبلیغات در سایت هستید می توانید با کمترین هزینه تبلیغات خود را با ارسال پیام در قسمت نظرات در اینجا بگذارید و بازدید کننده خود را بالا ببرید.


پستهای ویژه و پر بازدید
اخبار جدید از درگیری در شیراز
بازداشت ۷۰ استاد دانشگاه
چک آی دی بسیار خفن
چند داستان آموزنده
کليدهاي ميانبر جديد در ويندوز 7
پدرشدن بچه 13ساله در انگليس
عکسهاي برعکس بسيار جالب
ضرب المثل هاي رايج ايراني
اسب عجيب غريب
شجاع ترين دختران جهان
بازداشت ‌يک ‌اسرائيلي‌(اخبار)
چشمداشت پادشاه ايراني به...
عکس از رکورد سوسيس
اوباما به خامنه ای نامه داده بود
افزايش جريمه دو تخلف رانندگي
وزير ارتباطات :اينترنت کم ...
آدرس جديد سايت كزم غيز
ختنه دختران + عكس
جهت هاي مختلف ماهواره
تاثير رابطه جنسي بروي سلامتي
چگونگی جلوگيري از شهوت
از بین بردن لخته هاي پيکسلي
راههاي اذيت کردن دوست دخترها
چرا مردها بي احساس مي شوند؟
قالب ساز آنلاين
  
استفاده از موتورهاي جستجو
ثبت وب در 150 جستجوگر
داستان غمناک مادر فداکار
جک و اس ام اس جديد سال
بدو جک و اس ام اس جديد -18
جک و اس ام اسهاي بي تربيتي
قالب دو طرفه جديد موزيک
قالب جديد با کلاس صداي خاموش
قالب جديد دوطرفه زيباي دارک
آموزش ساخت وبلاگ در بلاگفا
بالا بردن سرعت دانلود دراکسپولرر
حقه ساده به روز رساني وبلاگ ها
سري جديد بازي های کم حجم
زنده شدن متوفي هنگام انتقال به سردخانه
تعرض به 14 کودک توسط دو افغاني
چگونگی تمیز کردن فن کامپیوتر
تي شرت کهنه محافظ لپ تاپ
50 تا كد براي نشانگر موس
کدهاي جاوا کاربردي نسخه فارسي
گذاشتن فريم در بلاگفا(لينک باکس)
کد تغیير ساعت فلش به وقت تهران
ا<انتقال شارژ ايرانسل به سيم كارت ديگر
هاست و دامين کاملا رايگان
هاست رايگان
ایمیل رایگان
  
دوربين مخفي در اتاق پرو
سايتي مخصوص عكسهاي خفن
عکسهاي خفن دختران خارجي
عکسهاي خفن دختران ايراني
عکسهاي جديد گروه تاتو
سري جديد عكس(اليشا کاتبرت)
شکلک و آيکونهاي زيباي ياهو
عروسکهاي حرکتي براي وبمسترها
عکسهاي جديد کلي هازل
عکسهاي جديد جنيفرلوپز
عکسهاي بازيگران هاليوود
عکسهاي بازيگران هندي
کارت پستال  براي وبمسترعاشق
عکسهاي عاشقانه با کيفيت
شکلکهاي عاشقانه بسيار جالب
بهترين بوتري که تو عمرم ديدم
دانلود كامل فايلهاي بوت
چک آيدي توسط سايت
آنتي بوتر جديد 2008
چت کلاينت جديد 2008
برنامه آيدي ميکر(ايدي ساز)
سري جديد فايلهاي موردنياز
آنتي بوتر،چت کلاينت،ويسي کشي
برنامه رجيست كردن فايلهاي بوت
برنامه دزديدن عکس کناره ID
  
دانلود فیلتر شکن جدید

آیا فیلتر شدن سایت باعث نارضایتی شما شده است؟ |

1- فرشته بیکار


روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*


2- گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام.
تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.


3- ایستگاه استجابت دعا

 یک نفر دلش شکسته بود، توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتتظر. ولی دعای او دیر کرده بود.
او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چهار راه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود. او نشست و باز هم نشست. روزها یکی یکی از کنار او گذشت روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود. هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود. با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی‌رسد؟
شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد. رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد. رفت پس چراغ چهار‌راه آسمان سبز شد. رفت و با صدای رفتنش کوچه‌های خاکی زمین جاده‌های کهکشان سبز شد. او از این طرف، دعا از آن طرف، در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند. از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند. وای که چقدر حرف داشتند. برف‌ها کم کم آب می‌شود. شب ذره ذره آفتاب می‌شود.
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می‌شود...


4- کودک و خدا

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه؟ کودک گفت:
اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم واینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد: من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها نمی‌دانم. خداوند گفت:

فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژهایی را ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: فراشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو یادخواهد داد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد گفت: فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سئوال دیگر از خدا پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی اورا ناجی صدا کنی ...


5- زندگی نوشیدن قهوه است

 گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت‌های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس‌های ناشی از کار و زندگی کشیده شد.
استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوری های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند.

پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت کرده باشید حتما متوجه شده‌اید که همگی قهوه خوری‌های گران‌قیمت و زیبا را برداشته‌اید و آنها که ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی مانده‌اند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است.
سرچشمه همه مشکلات و استرس‌های شما هم همین است. شما فقط بهترین‌ها را برای خود می‌خواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوری‌های بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمی‌داشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و … همان قهوه خوری‌های متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی‌اند، اما کیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت .گاهی، آن قدر حواس ما متوجه قهوه‌خوری هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی‌فهمیم. پس دوستان من، حواستان به فنجان‌ها پرت نشود … به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید.



نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387 توسط:مدیر | پست 407 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا

دو روز مانده به پایان جهان

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."

تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"

نویسنده : عرفان نظرآهاری



نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387 توسط:مدیر | پست 405 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا

سلام دوستان.این داستان رو قبلا واستون نوشتم ولی این دفعه با ترجمه انگلیسی واستون میزارم.

داستان زیبای مادر

داســــــتان زیبـــــا

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

 حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن که اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

 ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو



نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387 توسط:مدیر | پست 403 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا
داستان چشمداشت پادشاه ایرانی به دختر عرب
در آن زمان، قبایل کوچک عرب توانستند سپاه امپراتوری ایران را شکست دهند، در حالی که این قبابل، اکنون به ملت‌ها و کشورهای صاحب شأنی تبدیلی شده‌اند. آیا خطر ایران در برابر آنها آشکار نیست؟ آیا ما کشورهای عربی نمی‌توانیم در برابر خطر ایران که اصل و اساس کشورهای عربی را به خطر انداخته، یک بار و تنها یک بار، آنچه را آن قبابل عرب انجام دادند، انجام دهیم؟!

رویس بین‌الملل «تابناک» ـ مدیر مسئول یک روزنامه کویتی، خواستار اتحاد کشورهای عرب برای شکست ایران شد.

احمد جارالله، مدیر مسئول روزنامه «السیاسة» کویت در سرمقاله امروز این روزنامه، خواستار اتحاد کشورهای عربی برای شکست ایران شد. وی با بیان داستانی مجعول ادعا کرد: «کسری»، یکی از پادشاهان فارس، دختر یکی از سران قبایل عرب را طلب کرد که در برابر این درخواست، قبایل کوچک عرب با هم متحد شده و توانستند سپاه قدرتمند ایران را شکست دهند.

وی در ادامه می‌افزاید: در آن زمان، قبایل کوچک عرب توانستند سپاه امپراتوری ایران را شکست دهند، در حالی که این قبابل اکنون به ملت‌ها و کشورهای صاحب شأنی تبدیلی شده‌اند. آیا خطر ایران در برابر آنها آشکار نیست؟ آیا ما کشورهای عربی نمی‌توانیم در برابر خطر ایران که اصل و اساس کشورهای عربی را به خطر انداخته، یک بار و تنها یک بار، آنچه را آن قبابل عرب انجام دادند، انجام دهیم؟

خبرنگار «تابناک» از کویت می‌افزاید: روز گذشته نیز «داوود البصری»، یکی از نویسندگان این روزنامه در مقاله‌ای با نام «اهواز، غزه فراموش شده اعراب» ادعا کرد، در حالی که نیروهای اسرائیلی مشغول قتل‌عام مردم غزه بودند، نیروهای تروریستی نظام ایران مشغول بر پا کردن چوبه‌های دار برای اعدام آزادگان اهوازی و قلع و قمع آنان بودند. وی همچنین اهواز را بخشی از جهان عرب که به وسیله ایران اشغال شده، خواند و ادعا کرد، مردم این منطقه مدت نیم قرن است که علیه اشغالگری ایران مبارزه می‌کنند.

از آنجا که پیروزی نیروهای حماس، طرفداران رژیم صهیونیستی در داخل کشورهای عرب از جمله، احمد جارالله را داغدار کرده است؛ بنابراین، به خوبی درد این نوکر سرسپرده اسرائیل را می‌توان دریافت.

در همین حال، در بخشی از سایت وزارت خارجه اسرائیل، مقالات شماری از نویسندگان عرب که در حمایت از این رژیم اشغالگر در روزنامه‌های کشورهای عرب مقاله منتشر کرده‌اند، گردآوری شده که در رأس آنها، نام «احمد جارالله» به همراه چند تن دیگر از نویسندگان روزنامه «السیاسة» کویت و «الشرق‌الاوسط» دیده می‌شود.

این گزارش می‌افزاید: کویت در جریان حمله صدام به ایران، بیش از پنجاه میلیارد دلار کمک نقدی به وی کرد و حتی بخش‌هایی از سرزمین خود را برای حمله نیروهای عراق به ایران اختصاص داد. اکنون نیز برخی رسانه‌های کویتی پیشقراول تهاجم رسانه‌ای به ایران شده‌اند؛ بنابراین به نظر می‌رسد وزارت امور خارجه کشورمان باید در نحوه تعاملش با کشوری همانند کویت بازنگری کند تا چنین جوسازی‌هایی برای رسانه‌های کویتی که در اصل همه وابسته به خاندان حاکمند، هزینه‌هایی بسیار داشته باشد.

یادآور می‌شود، بر اثر اختلافت بسیار شدید خاندان حاکم کویت (خانواده آل صباح)، نظام سیاسی این کشور در وضعیت نامناسبی است و علاوه بر آن، بحران مالی وحشتناک این کشور، شمار بسیاری از مردم کویت را در معرض ورشکستگی قرار داده است.



نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387 توسط:مدیر | پست 388 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا

مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروي پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند.
پدر به خاطرات گذشته مي انديشيد و پسر در فکر تسخير فردا. پدر به پنجره نگاه مي کرد و پسر کتاب فلسفي و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه مي کرد.
ناگهان کلاغي آمد و بر روي لبه پنجره نشست، پدر با نگاهي عميق از پسر خود پرسيد اين چيه؟ پسر نگاهي تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تاييد کرد.
دقيقه اي نگذشته بود که پدر از پسر پرسيد: اين چيه روي پنجره نشسته؟ پسر با تعجب بيشتري گفت: پدر گفتم که اون يه کلاغه
باز و به تکرار پدر اين سئوال را کرد که اين چيه؟ و پسر براي سومين بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ
پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟
پسر اين بار عصباني شد و فرياد از اگر نمي خواهي بزاري که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون يه کلاغ هست و ديگه هم از من نپرس
پدر نگاه خودش رو به نگاه پسر قفل کرد و گفت دقيقاً 60 سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوال رو بيش از 120 بار پرسيدي ومن هر بار با يک شوق تازه به تو مي گفتم که او يک کلاغ است



نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387 توسط:مدیر | پست 354 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا

زن وشوهر جواني سوار بر موتورسيکلت در دل شب مي راندند.
آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
مرد جوان: مرا محکم بگير
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند،برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 
و اين است عشق واقعي. عشقي زيبا



نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387 توسط:مدیر | پست 342 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا

یادش بخیر!!!


بچه که بودیم پول آبنبات هامو جمع می کردم تا با سارا-دختر همسایمون- به شهر بازی برم!!!


توی سرما!!!  موقع برف بازی عمدا گلوله های برف درست نشونه نمی گرفتم که نکنه برف ها بخوره تو صورتشو سرما بخوره!!! گرچه من همیشه بخاطر سرماخوردگی یک هفته مدرسه نمی رفتم!!!


اون یه هفته بهترین هفته عمرم می شد. چون سارا دلش برای من می سوخت ونگرانم می شد وآبنبات هاشو میداد به من !!! توی بازی گرگم به هوا همیشه من گرگ میشدم تا مجبورش کنم که اون قدر بدوه که لپاش گل بندازه و موهاش  رو باد بهم بزنه آخه این جوری صد برابر خوشگل تر میشد!!!


هر بار که سارا قهر میکرد من می دویدم و از تو باغچه مشتی باقر گل های خوشگل رو می چیدم تا سارا باهام آشتی کنه!!! سارا هیچ وقت به خاطر گل ها باهام آشتی نمی کرد بلکه به خاطر کتک هایی که از مشتی باقر می خوردم دلش می سوخت و آشتی میکرد.


یادش بخیر !!!


برای همه ستاره ها اسم گذاشته بودیم. یادمه یه ستاره بزرگ بزرگ وسط آسمون بود که خیلی چشمک می زد و از همه خوشگل تر بود.من تو دلم اسمشو سارا گذاشتم!!! همیشه با غرور بهش نگاه میکردم و خوشحال بودم که دست هیچکس بهش نمی رشه که بتونه اون رو بچینه!!! سارا هم یه ستاره رو خیلی دوست داشت  می گفت: ستاره ها خیلی مهربونند!!! همیشه و همیشه براش چشمک می زنند و به خواهشش گوش میده و وقتی من با حسودی  می پرسیدم که آیا از من بیشتر دوستش داره می خندید و می گفت: اون فقط یه ستاره است? تو برام یه دوست خوبی بهترین دوست!!!


دست زمان ما رو هم به جلو هل داد. 2 تایمون بزرگ شده بودیم ولی هنوز هر شب به ستاره ها نگاه می کردیم همون جای همیشگی و همون ساعت همیشگی!!!


امشب با خود عهد کرده بودم که طلوع اولین ستاره رو ببینم!!! اولین ستاره اومد دومی... و همین طور سومی...


نمی دونم چقدر گذشته بود آسمون پر از ستاره شده بود. آه...


سارا نیامد سرم رو بلند کردم و آسمون رو نگاه کردم...


چقدر جالب.... سارا من دیگه وسط آسمون هم نبود!!!


و خیلی جالب بود که ستاره سارا امشب با غرور تمام می درخشید!!!


با سرگردانی به آسمان نگاه کردم انگار کسی دستش به ستاره من رسیده و اونو چیده بود!!!


در حالی که به سمت خونه می رفتم  به این فکر افتادم که:


<< چرا زودتر اسم ستاره سارا رو نپرسیده بودم؟!!>>


این نوشته رو یکی از بهترین دوستانم گفته ممنون میشم کسانی که خوندن نظر خودشون رو هم بگند با تشکر اگه دوست داشتید بازم مطالبش رو میزارم تا لذت ببرید


"هر کس عنوان خوبی برای این نوشته به نظرش رسید لطفا دریغ نکنه"



نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387 توسط:مدیر | پست 269 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا

چشم مادر

مادر من فقط يك چشم داشت.من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود.اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت. يك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

 روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ...كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...    

روز بعد بهش گفتم:

 اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟ اون هيچ جوابي نداد....دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بودو همينطور نوه ها شو

 

وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم  بي خبر

سرش داد زدم  :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ 

گم شو از اينجا! همين حالا.اون به آرامي جواب داد :اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر  ناپديد شد . يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم رفتم به اون كلبه قديمي خودمون  البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده.

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من متن نامه اين بود: اي عزيزترين پسرم من هميشه به فكر تو بوده ام منو ببخش كه به خونت  اومدم و بچه ها تو ترسوندم خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا. ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدی

 از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم 

آخه ميدوني ...

 وقتي تو خيلي كوچيك بودی تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم  بنابراين مال خودم رو دادم به تو براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه 

با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت



نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 توسط:مدیر | پست 200 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا

با توجه به فرارسیدن روز دانشجو و این نکته که دانشجویان تنها همین یک روز را به نام خود دارند میبایست از هر طریق ممکن که میتوانیم این روز را خوش بگذرانیم و از زندگی لذت ببریم و به عبارت دیگر کارهایی را بکنیم که در روزهای دیگر به هر دلیل از انجام آن سر باز میزدیم. در اینجا لیستی از این اعمال را که در این روز بهتر است انجام شود ارائه میکنیم تا حداکثر بهره ممکن شامل حال ما شود.

                                                           
اول) در این روز فرخنده برای اولین بار به موقع در کلاس حاضر شویم و به درس استاد گوش دهیم. دقت کنیم که محض رضای خدا حداقل یک برگه کوچک کاغذ به همراه یک خودکار با خودمان به سر کلاس ببریم.


دوم) جهت ایجاد تفاوت و جلوگیری از یکنواختی در این روز میتوان برای اولین بار هیچ جزوه ای را رد و بدل نکنیم و با این عمل بزرگترین تفاوت ممکن را ایجاد نماییم.

 

سوم) در این روز فرخنده یک روز را تمام و کمال با بلوتوث خاموش بگذرانیم و برای اولین بار در عمرمان هم شده بیخیال برقراری ارتباط و ارسال فایل و اطلاعات علمی(!) از طریق امواج بلوتوث شویم.


چهارم) برای یک بار هم که شده در سلف دانشگاه هنگام تناول مواد ناشناس و فرو بردن حجم عظیمی از انواع مواد مغذی(!) به داخل معده مان بگوییم:به به! عجب غذای خوشمزه و تمیزی! این غذا از دستپخت مامانم هم بهتره!

                                          
پنجم) برای اولین بار در عمر دانشجویمان هنگامی که پاکن،مداد،جزوه،کیف و... همکلاسیمان به روی زمین افتاد  از هرگونه فداکاری جهت برداشتن آن خودداری کنیم.


ششم) در هنگام غروب احتمالا حس تفاوت عجیبی به ما دست خواهد داد در نتیجه برای کامل شدن این تفاوت قبل از خواب تمامی جزواتی را که در طول روز نوشته ایم مرور کنیم و سپس به رختخواب برویم.



نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 توسط:مدیر | پست 164 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا
مشخصات یه پسر خوب چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

           یه پسر خوووووووووووووووووووووووب..........................

                                       



نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 توسط: | پست 152 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا
جک و اس ام اس جدید،jok va sms new،داستانهای زیبا،شعر وعکسهای عشقولانه،عکس بازیگران هندی،بوتر جدید 2008،new booter،u;sihd uharhki،ثبت سایت در جستجوگرها،submit url،wallpaper indian،قالبهای رایگان بلاگفا،بهترین کدهای جاوااسکریپت

وای كه تركيدم از دست اين كلاسا
كلاس نگو بلا بگو !!! سوژه نگو طلا بگو!!!
ماشالله چپ و راست میريم ميايم سوژه داره جلومون معلق میزنه
هی ميای رحم كنی ميبينی نخير نمیشه مگه اين حس فضولی ميزاره يه جا عين بچه آدم بشينيم آخه ؟ 
 

                                                           


جمعيت 80 الي 90 نفری كلاس به سرعت میرن توی سالن اجتماعات استاد داره با اسكرين كلنجار میره آخه سالن اجتماعات ويدئو پروژكتورش كجا بود كه اسكرين داشته باشه ؟


توی اين كلاس ويدئوپروژكتور موجود هست ( البته سنش از سن ننه بزرگ منم بيشتره ! )

كابل لينكش قطع و وصل ميشه بعد از كلی كلنجار رفتن استاد با كابل بالاخره درست میشه ( اينجا هم يه جمله تاريخی از استاد گرامی ) : بچه ها كسی از جاش تكون نخوره !


بچه ها : ها ها ها ها ها ... كلاس از خنده منفجر میشه

                                                   
دخترا اينجوری میخندن  و البته پسرها مثل هميشه به اين شكل  بحث داغ كلاس مثل هميشه كتاب برنامه نويسی هست كه توی بازار ناياب هست و قيمتش هم از طلا بيشتر شده

                                                          ( قابل توجه شرخرا )


استاد : بچه ها تمرين هاي فصل رو روی كاغذ بدين به من ( همون مقش شب بچه مدرسه ای ها ! )


دخترا با حالتی بين جيغ و اعتراض : استاااااااااااااااااااااااااد كتابمون كجا بود ! 


بعد از كلی نك و نال كردن استاد رو راضی كرديم كه فردا تمرين های فصل رو تحويل بگيره .

                                                        

در پاورقی بايد خدمت همگی عرض كنم .


ملالی نيست جز دوری از نظرات شما پس در راه خدا به اون دستتون يه زحمت بدين و نظر بدين. منتظر كاميونت های گرم شما هستيم .


                                  متأسفانه به علت قحطی نظر فعلا جوابی برای نظرات ندارم .



نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387 توسط:مدیر | پست 148 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا
داستانک،داستانهاي زيبا،عکس و شعر عاشقانه،جک و اس ام اس جدید،عکس بازيگران هندي،عکس بازيگران هاليوود،بوتر جديد 2008،قالبهاي رايگان بلاگفا،کد جاوا،بازي کم حجم

 

مشخصات یه دختر خوب چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه دختر خوووووووووووووووووووب.......



نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 توسط: | پست 146 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا
داستانک،داستانهاي زيبا،عکس و شعر عاشقانه،عکس بازيگران هندي،عکس بازيگران هاليوود،بوتر جديد 2008،قالبهاي رايگان بلاگفا،کد جاوا،بازي کم حجم

 

شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد
من كه مي دونم منظورش چي بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه
بچه ها مي گفتن اسمش مريمه
از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم

  يك شنبه : امروز ساعت 9 به دانشكده رفتم موقع تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين من كه مي دونم منظورش چي بود اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم كنه كه بگيرمش راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم

  دوشنبه : امروز به محض اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواست من كه مي دونم منظورش چي بود حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستيتش منم از مينا بدم نميآد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج كنم

  سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟
من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش آبي رنگ بود حتما استقلاليه وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا !? بدبخت منظوري نداشته ولي من مي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه حالا به كوري چشم دوستم هم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم

  چهار شنبه : امروز وقتي كه داشتم وارد سلف مي شدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند يكي از دختراي اردو از من پرسيد : ببخشيد آقا دانشكده پرستاري كجاست ؟ من كه مي دونستم منظورش چيه اما تو كاردرستي خودم موندم كه چه طور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده حيف اسمش رو نفهميدم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم طفلكي گناه داره از عشق من پير مي شه

  پنج شنبه : يكي از دوستهاي هم دانشكده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت كرد من كه مي دونستم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه مي خواد كه من بي خيال مينا بشم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رومي ديدم عجب شكوهي و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي كاسه عسل فرو ميكردم و.... مادرم يك هو از خواب بيدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگيرم وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمي از من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها كدومه ؟ من كه مي دونم منظورش چي بود اما عمرا باهاش ازدواج كنم
راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كه به نانوايي بياد خيلي خوشم نمياد

  شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم و اودم كه راه بيفتم مادرم گفت : نمي خواد دانشگاه بري امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بيمارستان بگير
راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم مي گن من مشكل رواني دارم
 
 



نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 توسط:مدیر | پست 139 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا

دم دمای عید بود دلش نمی خواست بهار بیاد آخه می ترسید بهار بدون ترانه رو ببینه خیلی تلاش کرد به هر دری زد ولی نتونست هزینه ی عمل قلب ترانه ی کوچو لو رو جور کنه.
یه گوشه نشست چشماش به پسری افتاد که با لباس آبی و یه تنگ بلور که دو تاماهی توش بود داره با پدرش رد میشه یهو یاد اونروز افتاد همون روزیکه تو سرمای آخر اسفند دم خونه نشسته بود تا مادر بیاد اتفاقا اونروزم همون صحنه رو دیده بود وای که چقدر دلش لباس آبیو ماهی گلی خواسته بود تا مادر اومد دوید و گفت :مادر من لباس آبی و ماهی گلی می خوام اما یهو خودش شرمنده ی دستای پینه بسته و کمر تا شده ی مادر شد دلش به بزرگی همه ی بزرگیای دنیا گرفت یهو یه چیزی به ذهنش رسید مادر……….مادر…………خدا کجاست؟مادر گفت خدا بالاست……بالا…..
بالاترین جای که سراغ داشت پشت بام ساختمان نیمه کاره ی سر خیابون بود ولی خوب الان کارگرا اونجا بودن باید تا شب صبر می کرد
بالاخره شب شد با هر زحمتی بود خودشو به بالای ساختمون رسوند تا می خواست خدا رو صدا کنه چشمش به یه دست لباس آبی خورد ویه تنگ بلور و دو تا ماهی گلی!
………………………………………………………
اره حالا خوب فهمیده بود که درمون درد قلب مریض ترانه ی کوچولو رو اونجای که باید جستجو نکرده با دل شکسته بلند شد تا بره به بالاترین بالایی که سراغ داره…

ترانه كوچولو

منبع:www.dastanak.ir



نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387 توسط:مدیر | پست 121 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا
داستانهاي كوچك زيبا ، داستانك،شعرهاي عاشقانه،ثبت سايت در 150 موتور جستجوگر،بوتر قوي،قالبهاي عاشقانه،بهترين قالب بلاگفا،عكس،بازي

كشتی در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره كوچك بی آب و علفی شنا كنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهیم.دست به دعا شدند.برای این كه ببینند دعای كدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن ديد، آن را خورد. مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا به صورتی معجزه وار تمام چیزهایی كه خواسته بود به او رسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا كشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود.پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا كه درخواست های او پاسخ داده نشد.(پس همین جا بماند بهتر است.).

زمان حركت كشتی ندایی از آسمان پرسید:”چرا همسفر خود را در جزیره رها می كنی؟”

پاسخ داد: ” این نعمت هایی كه بدست آورده مهمه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست های او كه پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.”.

ندا مرد را سرزنش كرد: ” اشتباه می كنی.زمانی كه تنها خواسته او را اجابت كردم این نعمت ها به تو رسید”

مرد با حیرت پرسید: ” از تو چه خواست كه باید مدیون او باشم؟”

” از من خواست كه تمام خواسته های تو را اجابت كنم.”

گربه عاشق



نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387 توسط:مدیر | پست 120 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا
داستانهاي زيبا،داستانك،شعر عاشقانه ،ثبت سايت در 150 موتور جستجوگر،بوتر جديد،قالب بلاگفا،كد جاوا

love 

تنها توی اطاقش نشسته بود . روی دیوار اطاقش همه نوع قاب عکس دیده میشد . عکس تقدیرنامه هاش ، عکس مادرش ، عکس بچگیش عکسایی با دوستاش . اما کنار این عکس ها یه جای خالی روی دیوارش بود . هر کاری می کرد نمی تونست یه عکس یا یه تابلوی مناسب واسه اون قسمت پیدا کنه . گاهی وقتها چند ساعت به اون جای خالی روی دیوار خیره میشد .

دم دمای ظهر بود . هوا بارونی بود . صدای اذان به گوش می رسید . دلش بد جور گرفته بود . صبح به یاد مادرش که چند سال قبل به خاطر مریضی فوت کرده بود افتاد . یاد خاطرات خوشی که باهاش داشت . لباسش رو پوشید و بدون اینکه چتر رو برداره از خونه زد بیرون . دلش میخواست بره جایی که اروم بشه و هیشکس نباشه تا بهش بگه چی کنه و چی کنه . می خواست خودش باشه و خودش . اروم بدون اینکه بفهمه کجا میره شروع کرد به قدم زدن . توی فکر و خیال غرق شده بود که یه دفعه خودش رو توی مزار شهدای امامزاده محلشون دید . برای اولین بار شروع کرد به خوندن اسامی شهدا . هر چی جلوتر میرفت یه حس عجیبی بهش دست می داد . بدون اینکه خودش بخواد جلوی یکی از قبر ها نشست . روی سنگ دو شاخه گلایل بود که نشون میداد کسی تازه از اون جا گذشته . نگاهی به سنگ روی قبر انداخت . درست هم سن خودش بود . یه حس عجیبی به اون شهید پیدا کرده بود .خیلی دوست داشت عکس اون رو ببینه . همیشه روز های پنجشنبه موقع اذان ظهر سه شاخه گلایل می خرید و میرفت پیش دوستش و بالای سر قبر اون می شست و سه شاخه گلش رو میذاشت کنار دو شاخه ای که یه نفر قبل اون روی سنگ قبر بود . چند ماهی بود که کارش شده بود رفتن به مزار دوستش و درد دل کردن اما هیچ وقت کسی رو که هر پنج شنبه قبل اون دو شاخه گل رو میاورد رو ندیده بود. خیلی دوست داشت بدونه کیه که برای دوستش همچین کاری می کنه و بیشتر از اون دوست داشت که ببینه دوستش چه شکلیه . یه روز که سر کنار مزار دوستش نشسته بود بهش گفت من دوست دارم یه عکس از تو داشته باشم اما حیف که نمیدونم چی کار کنم . این رو گفت و اروم اروم به سمت خونه حرکت کرد . هفته بعد که مثل همیشه به دیدن دوستش می رفت زیر دو شاخه گل یه عکس بود . خیلی خوشحال شد . نمی دونست از حوشحالی چی کار کنه . عکس رو برداشت و براش یه قاب عکس قشنگ گرفت و اون قاب عکس رو گذاشت توی جای خالی دیوار اطاقش .             

                           شمع



نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387 توسط:مدیر | پست 119 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا

 

 

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.

 اشو زرتشت



نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 توسط: | پست 107 | | موضوع : گلچين داستانکهاي زیبا
عناوين آخرين مطالب ارسالي
نمایش شبکه و سایت BBC پرشین بدون فیلتر شکن یا نرم افزار خاص
بازداشت ۷۰ استاد دانشگاه پس از ديدار با ميرحسين موسوی
اخبار جدید از درگیری در شیراز
آلبوم عکس: اعتراض مردم در خیابانهای تهران (2)
واشنگتن تایمز: اوباما به خامنه ای نامه داده بود
مسدود شدن یک میلیارد و 600 میلیون دلار از دارایی های ایران در بریتانیا
گوگل از سلامت اخلاقی وبلاگستان فارسی می‌گوید
بهار طبیعت
مولتی ویژن برگشت
خبر مهم برای دارندگان تمامی مدلهای رسیورهای استارست
ال ان بی جدید دو جهته
خفنترین بوتر جدید و بسیار قوی 30.000Packets
چند اخبار مهم و بسیار جدید از ایران(از دستش ندید)
خاتمی اعلام کرد : به نفع میرحسین موسوی کنار می روم
نوروز به تعطیلات رسمی ترکیه اضافه می‌شود
مرگ مرموز نوعروس در میان آتش
تخت جمشید هم صاحب اینترنت می شود
پلیس‌راه : معتادان از نوروز امسال سفر نكنند
سکه های 100 تومانی به بازار ارائه شد
۸۰ لیتر بنزین لیتری ۱۰۰ تومان مصوبه امروز مجلس
راه مطمئن کسب درآمد 100% تضمینی
عکس های ولنتاینی و عاشقانه
گــــــــــــلایـــــــــــــــــــــه - شعر عاشقانه
آی دی میکر (ساز) بسیار قوی Fast ID Maker 12
آی دی ساز پر سرعت جدید،آی دی میکر
آنتی بوتر بسیار جدید خفن YTK 499+آموزش
خانوم های بی شوهر بخونند. anti girl
نکاتی برای سلامتی سینه ها
اس ام اس عشقولانه جدید ، زیبا و لاو (love)
مولتي ايدي براي ياهو مسنجر 9
                                 آرشیو تمامی پستها
..::: رفتن به بالاي صفحه ..::::.. رفتن به وسط صفحه :::..